امروز1396/8/1

خرید بک لینک

امکانات وب

به نام خدا

امروز حدود ساعت چهارونیم بود که با بهمن قصد بیرون رفتن کردیم،فقط هماهنگی ما این بود که امروز را به نحوی بگذرونیم،پس با پیشنهاد بهمن به سمت کرج برای کار بهمن رفتیم که میخواست از طریق عضویتی که در انجمن استاد کاران داشت خودشو و خانوادش را بیمه تکمیلی کنه،با اینکه میدونست خیلی امیدی به ثمر از طرف انجمن نمیدید رفتیم و وارد انجمن شدیم،جالب بود که داخل اونجا که شدیم رییس انجمن تنهای تنها بود و چراغهای داخل را خاموش کرده بود و فقط از یک چراغ مطالعه استفاده میکرد.جالبه بعد تو حرفاش به همین موضوع هم اشاره کرد که شماها نیامدید و فعالیت نکردید تو انجمن که باعثبشید چراغ اینجا روشن بمونه.یادم نره آقای رعیتی رییس اونجا بود ،آدم سن و سال داری بود اما شیک پوش بود و به غیر از کمربندش همه لباساش شیک میزد.

دلش خیلی پر بود از بی رونقی کار انجمن و خسته بود از کارش با انجمن به این خاطر که خیلی دوندگی کرده بود واین جایگاهی که داشت مستحقش نبود شاید.شروع کرد به گلهگی وا لابه لای حرفاش از خاطره هاش گفت که بیشتر برای من جذاب اومدن.از امضایی که برای حل یکی از مشکلای انجمن بود شروع کرد و گفت که یک روز از صبح تا ظهر منتظر این امضا شدم ولی مسعولی که باید این امضا را به من میداد سر باز میزد تا کارمو به فردای روز بعدش انداخت،میگفت چون منم خیلی پیگیر بودم فردا از اول وقت کاری حاضر شدم تا کارم انجام بشه،ولی بازم اون روز روزشو اون مسعول خراب میکنه و آخر با خشونت با اون مسعول رفتار میکنه که با تهدید اینکه یه روز حتما این کارش را تلافی میکنه از اون ادم جدا میشه ،میگن که چند ما بعد از اون قضیه خبر میدن بهش که فرصت دیدار با رهبر را به ایشون و چندی از مسعولین را دادن که جالب اینجا بود که قبل از حضور رهبر متوجه همان مسعول به اصطلاح لعنتی میشن،حالا نه میزارن نه برمیدارن تو اون فرصت کوتاه با رهبر حسابی راپورت اون مسعول را پیش اقا میدن با اسمش و سمتش،ینی دمت گرم که تو چه آدم باحالی هستی که کارت اینجور جور در میاد.خلاصه ماگفتیم دیه این ادم امامی چیزی هست که خاطراتش به کودکیش و وقتی که دوازده ساله بود و مشغول کار کارگری بود برگشت.یه روز که خرپشته طبقه سوم یه کاری را میزدن بعد از خستگی زیاد به اوستا کارش پیشنهاد میکنه که یه دیاقی چیزی بای دیواری که کشیدن بزنن. چون مصالح هم اضافی اومده بود گفت حتما این کارو بکنید اما اوستا از حرفش ناراحت میشه و اون دعوا میکنه که تو نیم وجب بچه چه میفهمی،میگذره و فردا که سر کار میان میبینن ساختمون هیچ شده ،دیوار رو دیوار میرزه و همینطور بار رو بار و خلاصه هیچی نمیمونه از ساختمون.بازم این بچه همین اقای رعیتی پیشنهاد می ه بریم شکایت کنیم که از ساختمون اهنارو دزدیدن به همین خاطر ریخته پایین تا اینطوری از زیر مسعولیت سر باز بزنن .اوستا که میبینه بیرا نمیگه میرن و شکایت میدن و کلکشون میگیره،موقعی که ابها از اسیاب میفته حالا شاگرد بنا همین اقای رعیتی میگه باید به خاطر این ایدم برام یه دوچرخه بخری والا لو میدمت اوستا هم که باید پیش شاگردش درس پس میداد قبول میکنه اونو صاحب دوچرخه میکنه،حالا جالبه بدوننین اون شاگرد بنا که خیلی هم تحصیلات نداشت به نظرم ولی خیلی عالم بود لیاقت ریاست را هم داشت واقعا و رییس انجمنی کمش بود،چون فهمیدم دختر دکتر هم تحویل جامعه داده بود.خلاصه اگه اینجور آدمی هستین حلالتون باشه،که الحق ایمانتون با بی ارادگی هم به راه راستتون میبره...

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان ۱۳۹۶ساعت 2:33&nbsp توسط یدی |

خوب یا بعد خوب...

ما را در سایت خوب یا بعد خوب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 105 تاريخ: دوشنبه 22 آبان 1396 ساعت: 3:36

صفحه بندی