داریوش

خرید بک لینک

امکانات وب

خدمت سربازی بودیم و زمان به کندی میگذشت،با دوستانی که در کنار هم بودیم خوش بودیم و یکی از روز های معمولی بود که یکی از دوستان به نام شهریار که از سوال ما شروع به صحبت کرد و سوال ما این بود که این زخم پیشانی و سر تو چطور پیدا شده و اون اینطور شروع کرد.که یک روز در خیابان در حال گذر از جایی بودم که با هجوم تعدای به سمتم بینمان درگیری به وجود آمد،در لابلای این درگیری و زد و خورد برادرم داریوش هم رسید که ،حالا بماند که داریوش چطور دست بزن داشتو... ناگهان من از حال رفتم و وقتی به هوش آمدم در بیمارستان بودم،فهمیدم که با چوب به سر من زده اند و این جای همان زخم روی سرم است،وبماند که چه حرفها و حدیثهایی به کذب از این دوستمان،از موقعیت زندگی ودیگر داستانها شنیده بودیم،من دوستی داشتم که با هوش و نسبتا خیلی سخت باور بود،مدتی گذت و یک روز از قضا پسر خاله دوستمون شهریار وارد یگان ما شد و طبیعی بود که شهریار از دیدن اون خوشحال نشد .روزها گذشت و یک روز که دور هم توی سنگر بودیم،اقا ابولفظل شروع کرد به سوال از پسر خاله شهریار و منو ابولفظل اینطور بود که شاهد رسوایی شهریار بودیم و چقد هم شیطانی میخندیدیم،ماجرای زخم سر که مارا روده بر کرد و اون هم این بود که خر گاز کرفته بود و دعوا که نبود برادری هم نداشت و...خلاصه چرا عاقل کند کاری که باز آید به کنعان غم مخور یا اینکه بابا لعنتی هماهنگ باش وقتی میبندی...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۶ساعت 14:5&nbsp توسط یدی |

خوب یا بعد خوب...

ما را در سایت خوب یا بعد خوب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 104 تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 16:24

صفحه بندی