
خدمت سربازی بودیم و زمان به کندی میگذشت،با دوستانی که در کنار هم بودیم خوش بودیم و یکی از روز های معمولی بود که یکی از دوستان به نام شهریار که از سوال ما شروع به صحبت کرد و سوال ما این بود که این زخم پیشانی و سر تو چطور پیدا شده و اون اینطور شروع کرد.که یک روز در خیابان در حال گذر از جایی بودم که با هجوم تعدای به سمتم بینمان درگیری به وجود آمد،در لابلای این درگیری و زد و خورد برادرم داریوش هم رسید که ،حالا بماند که داریوش چطور دست بزن داشتو... ناگهان من از حال رفتم و وقتی به هوش آمدم...
ادامه مطلب