هر روزاین هدیه الهی را دریافت میکنیم و چه بیهوده ان را تباه میکنیم آیا این تقسیر ماست که راه را نمیشناسیم یازندگی همین است دیگر باید به همین شکل اوقات را گذراند .با سرنوشت چه چرا نمیشینیم و چیزی نیک را از سر نمیگذرانیم تا اتفاقی تازه را رقم بزنیم.آه،که ما جز فکری بیمار نداریم.نمیدانم باید صبر کرد و حرفی نزد تا کسی یا چیزی از درون ما ناخوداگاه کاری را انجام دهد که به مزاج ما خوش بیاید
برای تهیه دارو در داروخانه مشغول گذراندن وقت بودم که پسرم از داروخانه بیرون امد و من هم پشت سرش بودم و نگاه به اعمال او میکردم
پسرکی در کنار داروخانه مشغول فروختن ادامس بود که پسرم اورا همبازی خود کردوقتی میدویدند ناگهان کفش پسرم از پایش در آمد و یک لحظه اتفاقی تکانم داد آن پسر دستفروش کفش پای رادین را برداشت و جلوی پای او گذاشت .به خودم گفتم اخر من چه پدری میتوانم باشم.بچه ای که درست هم سن پسرم بود این ادب را داشت و میدانم که وقتیکسی از کودکی کسی در اقوامش یا بزرگتری در کنارش نباشدکه به او درسی بدهد بیشک ان شخص مورد لطف خدا میشود و این میشود که با اتفاقهایدنیا ما شکه میشویم تا درس میگیریم
خوب یا بعد خوب...ما را در سایت خوب یا بعد خوب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 29